خرید بک لینک

یاتو|

یک دورهای هم نوشتن برام خیلی بیشتر از نوشتن بود! حالا این جمله از طرف من به عنوان یک شوخی برای بقیه تلقی میشه که " امروز از روشنایی روحم کم شد". اما خیلی وقتها حس میکنم همه چیز زیر سر این نیموجب جمله است. حالا مدام سعی میکنم فیلتر " خب که چی؟" را بزارم کنار تا گاهاٌ حرف بزنم! به زور حرف بزنم تا یادم بیاد یک دورهای بلندبلند مینوشتم، مثل یک طومار بی سر و ته! اما همیشه بار اون کسی که میاد اینجا و میخونه و با خودش میگه که چی را به دوش میکشم، حتی اگه هیچکس نباشه! حالا از مرز بالاتر رفتن رد شدم، میخوام فقط برم، که حتی همیشه برای من سقوط کنندهها و پایین روندهها خیلی بالاتر از مکث کنندگانند. و بنویسم و تو فکر کنی دارم به زبان مورس حرف میزنم، یا دارم به زبان آدم فضاییای که مشقهای کلاس اولش را مینویسه، برات میگم؛ همونقدر بیمعنی و راحت، فقط برای اینکه گفته باشم! مثل گیرههای الکتریکیای که به مغزت وصل میکنی تا بار اضافیش را خالی کنی و سبک بشی، حتی اگه اون بار اضافی خالی شده رو دستت بمونه و به کارت نیاد، تو باهاش خوشحالی.

پ.ن: آخ ریرا ریرا! کاش تو اون زمونهای که زیاد کتاب میخوندم مُرده بودم.

برچسب: نویسنده: سارا محبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:50

صفحه بندی