بابای دوستم از اتاق احیا برگشته، زیر چندتا دستگاهه و هرروز بدتر میشه اما بهتر نه. منتظرند عمل کنن تا یک وقفهای ایجاد بشه اما به نظر دکترها حتی با یک وقفهی یک یا چندساله، بازهم بلندمدت نیست. من ته دلم میخواد باباش عمل کنه و یک مدت باشه، حتی امیدوارم بیشتر از یک مدت باشه. دوست دارم بچههاش با خودشون بگن آخیش عملش کردیم! یک نخ امید نازک که دوست دارم بشه چند روز یک خونواده را ازش آویزون کرد. دوستم خیلی درونگراست و نمیدونم چی بهش میشه گفت؟ حقیقتش اینه هیچی نمیشه گفت. حقیقتش اینه دنیای بزرگسالی این شکلیه که بابای دوستت داره ذرهذره رو تخت بیمارستان آب میشه و تو آگاهی که نمیشه هیچ حرفی زد و نمیشه جلوی هیچی را گرفت. رِی بزرگسالی جاییه که باباها میتونن برن بدون اینکه فرصت خداحافظی داشته باشی.
تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18