ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18
توی Lessons in Chemistry یک جاییش روی تخت نشستن، دختر داستان در جواب پارتنرش میگه من نمیخوام ازدواج کنم یا بچهدار بشم، تو میتونی ششهفت بچه داشته باشی و مشکلی برای زندگی و کارت پیش نیاد اما یک زن باید انتخاب کنه که میخواد بچهدار بشه یا کار دیگهای بکنه! پسر داستان چشماش را میبنده و لبخند میزنه، میگه خوب شد فهمیدم چی میخوای، تا وقتی تو را دارم و تو خوشحالی این برای من کافیه : )) به نظرم این همراهی خیلی بهجاست، وقتی میدونی طرف مقابلت ممکنه درگیر چیزهایی بشه که تو هیچ وقت توی تجربهی مشترک بچهدار شدن روحت هم خبر پیدا نکنه. سالها پیش پادکستی گوش دادم که متخصص چند حوزه مختلف گفتوگو میکردن، یکی از اونها چیزی گفت که با گذر چند سال هنوز از ذهنم پاک نشده. اینکه اگه پدرومادری شرایط مالی، فرهنگی، رفاه و... را اول فراهم کنه و بعد در موقعیتی که برای رشد و پروش بچهشون مناسب باشه اونو به دنیا بیارن، اونها یک کار اخلاقی کردن؛ اما اگه همین خانواده این شرایط را فراهم کنن و تصمیم بگیرن بچهای را به فرزندی بگیرن تا از این امکانات بهره ببره، اونها فداکاری کردن چون میتونستن خودشون بچهشون را به دنیا بیارن. و بعد از اون همیشه به این فکر میکنم که شاید جهان جای بهتری میشد اگه آدم بزرگها اول تکلیف این همه بچهی بیسرپرست یا بدسرپرست را مشخص میکردن و جایی که برای بچههای خودشون فراهم کردند را به بچهای میدادن که وارد این دنیا شده ولی خیلی غریب و تنهاست. تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 28
ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17
مهمترین یا شاید از مهمترین داراییهام دوستای خوبمه. آدمهای که خیلی بهم نزدیکاند. توی کتابی که به تازگی میخوندم نوشته بود که باید تمرین کنید تا وقتی به حجم سیاهی زندگی نگاه میکنید، بتونید یک ستارهی ریز روشن را تشخیص بدید. حالا من روند پیشرفت زندگیم شاید به دلخواه خودم یا شبیه اکثریت نبود، اما توی حجم سیاهیای که گاهاً وسواس فکری یا سگ سیاه افسردگی بهش دامن میزنن، دوستام شبیه اون ستارهها بودن، شبیه بارش شهابسنگ یهو تو دل سیاه شب از راه میرسیدن. حالا امروز در حالیکه که مستخدم سعی داشت با وجود مشکل کمرش صندلیها را مرتب کنه، وسیلههام را جمع کردم و شروع کردم بهش کمک کنم. شاید به خاطر تاثیر آخرین جملات کتاب بود که میگفت آدم باید با روحش هم ببخشه بدون اینکه انتظار برگشت بخشش را داشته باشه؛ شایدم به خاطر این باشه که در نهایت ایمیل لاگین رسید و تونستم وارد پروفایله بشم. وقتی رسیدم و بسته را دیدم، فکر کردم طبق معمول مال من نیست، ولی دیدم آدرس تو روشه. فکر کنم تو بانمکترین آدرس دنیا را داری. : )) و همیشه پستچیای را تصور میکنم که توی لابرینت آدرس درحال گم شدنه وقتی میخونه فرعی اول دست چپ، فرعی بعدی دست راست، بدون اینکه اسمی باشه. تو استعداد خاصی در آماده کردن کادوها داری، من عاشق مدل کادوهای هرمیات شدم وقتی هربار یادم میندازه چقدر دلم میخواد اهرام مصر را از نزدیک ببینم. هروقت از تو بستهای میسه، انگار وارد شهربازی میشم، چیزهای ریز و کوچیکی که فقط از چشم تو دور نمونده! و جذابترین بخش کادوهات، دستنوشتههاته وقتی میذاریشون تو پاکتهای نامه و جوری درشون را میبندی که انگار با یک اسب چهار نعل و سرباز به اینجا رسیدن. من عاشق تکتک این جزئیاتم. به این فکر میکنم که احتما تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 18
ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 60