برچسب:
نویسنده: سارا محبی
توی Lessons in Chemistry یک جاییش روی تخت نشستن، دختر داستان در جواب پارتنرش میگه من نمیخوام ازدواج کنم یا بچهدار بشم، تو میتونی ششهفت بچه داشته باشی و مشکلی برای زندگی و کارت پیش نیاد اما یک زن باید انتخاب کنه که میخواد بچهدار بشه یا کار دیگهای بکنه! پسر داستان چشماش را میبنده و لبخند میزنه، میگه خوب شد فهمیدم چی میخوای، تا وقتی تو را دارم و تو خوشحالی این برای من کافیه : )) به نظرم این همراهی خیلی بهجاست، وقتی میدونی طرف مقابلت ممکنه درگیر چیزهایی بشه که تو هیچ وقت توی تجربهی مشترک بچهدار شدن روحت هم خبر پیدا نکنه. سالها پیش پادکستی گوش دادم که متخصص چند حوزه مختلف گفتوگو میکردن، یکی از اونها چیزی گفت که با گذر چند سال هنوز از ذهنم پاک نشده. اینکه اگه پدرومادری شرایط مالی، فرهنگی، رفاه و... را اول فراهم کنه و بعد در موقعیتی که برای رشد و پروش بچهشون مناسب باشه اونو به دنیا بیارن، اونها یک کار اخلاقی کردن؛ اما اگه همین خانواده این شرایط را فراهم کنن و تصمیم بگیرن بچهای را به فرزندی بگیرن تا از این امکانات بهره ببره، اونها فداکاری کردن چون میتونستن خودشون بچهشون را به دنیا بیارن. و بعد از اون همیشه به این فکر میکنم که شاید جهان جای بهتری میشد اگه آدم بزرگها اول تکلیف این همه بچهی بیسرپرست یا بدسرپرست را مشخص میکردن و جایی که برای بچههای خودشون فراهم کردند را به بچهای میدادن که وارد این دنیا شده ولی خیلی غریب و تنهاست.
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
مهمترین یا شاید از مهمترین داراییهام دوستای خوبمه. آدمهای که خیلی بهم نزدیکاند. توی کتابی که به تازگی میخوندم نوشته بود که باید تمرین کنید تا وقتی به حجم سیاهی زندگی نگاه میکنید، بتونید یک ستارهی ریز روشن را تشخیص بدید. حالا من روند پیشرفت زندگیم شاید به دلخواه خودم یا شبیه اکثریت نبود، اما توی حجم سیاهیای که گاهاً وسواس فکری یا سگ سیاه افسردگی بهش دامن میزنن، دوستام شبیه اون ستارهها بودن، شبیه بارش شهابسنگ یهو تو دل سیاه شب از راه میرسیدن. حالا امروز در حالیکه که مستخدم سعی داشت با وجود مشکل کمرش صندلیها را مرتب کنه، وسیلههام را جمع کردم و شروع کردم بهش کمک کنم. شاید به خاطر تاثیر آخرین جملات کتاب بود که میگفت آدم باید با روحش هم ببخشه بدون اینکه انتظار برگشت بخشش را داشته باشه؛ شایدم به خاطر این باشه که در نهایت ایمیل لاگین رسید و تونستم وارد پروفایله بشم. وقتی رسیدم و بسته را دیدم، فکر کردم طبق معمول مال من نیست، ولی دیدم آدرس تو روشه. فکر کنم تو بانمکترین آدرس دنیا را داری. : )) و همیشه پستچیای را تصور میکنم که توی لابرینت آدرس درحال گم شدنه وقتی میخونه فرعی اول دست چپ، فرعی بعدی دست راست، بدون اینکه اسمی باشه. تو استعداد خاصی در آماده کردن کادوها داری، من عاشق مدل کادوهای هرمیات شدم وقتی هربار یادم میندازه چقدر دلم میخواد اهرام مصر را از نزدیک ببینم. هروقت از تو بستهای میسه، انگار وارد شهربازی میشم، چیزهای ریز و کوچیکی که فقط از چشم تو دور نمونده! و جذابترین بخش کادوهات، دستنوشتههاته وقتی میذاریشون تو پاکتهای نامه و جوری درشون را میبندی که انگار با یک اسب چهار نعل و سرباز به اینجا رسیدن. من عاشق تکتک این جزئیاتم. به این فکر میکنم که احتما
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
?Why do we fall, sir + .So that we can lea to pick ourselves up - Batman Nolan Trilogy
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
دیگه مطمئن نیستم چه چیزی ارزش نوشتن و به اشتراک گذاشتن داره.
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
.What's the bravest thing you ever said?" asked the boy. "Help" said the horse"من این روزها تلاشمو میکنم غرق نشم. اگه دوست داشتید میتونید توی کامنتای همینجا، یا از طریق ایملیم که توی پروفایلمه، چیزهایی که حالتون را حتی برای دقایقی، خوب میکنه برام بفرستید، مثل موسیقی، یک برش کتاب، یک عکس، اسم یک فیلم، یک کلیپ یوتیوب، یک برش از یک مقاله، یک تکه نامه، حتی دو خط از سفری که رفتید. این چیزها میتونه واقعاً خوشحالم کنه. کامنتا را در سکوت اما همیـــــشه و بادقت میخونم، ایمیلها هم همینطور و سعی میکنم جواب بدم. حقیقتش من خیلی به کندی با آدما ارتباط میگیرم و یکم هم از نمایش خودم به شدت دوری میکنم، این روزها که به ته باک انرژیم رسیدم، شدیدتر دوری میکنم.+ عکس یکجایی توی جنگلهای شماله، وقتی شبیه مارکوپولو تکه های جنگل را جمع میکردم..Instead of cursing the darkness, light a candle✨
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
احتمالاً نوشته هایی که از نوشتن نمیاد و از صرف گشتن و بیان کردن میان، نه که نوشته، بلکه تداعی های آزادی هستن و انگار دستت را درونت کردی تا دنبال چیزی بگردی که نمی دونی چیه.رِی شاید ناشناخته تر از افسردگی، جهان بعد از اونه. وقتی مثل یک غریبه ی مریخی وارد زندگی شدی. از ظرفی چیزهای زیادی هست که از دست دادی و بخشیش را به یاد نمیاری. از طرفی گونه ی جدیدی از خودت شدی که هنوز باهاش غریبه ای، افکار و احساساتی داری که درست نمیدونی ازشون استفاده کنی و حتی گاهی نمیدونی وجود دارن، صدای خودت را میشنوی که به چیزی اعتراض میکنی که تا قبل از این نمیدونستی مثل خرده شیشه توی افکارته. به اندازه ی کافی بهبود پیدا نکردی تا بتونی بی پروا و سریع حرکت کنی، از طرفی هم توقع و شاید آرزومندی ای پیدا کردی که نمیتونی انکارش کنی. از طرفی خودت را توی مرحله ی بعدی میدونی، از طرفی شبیه آدمی بعد از جراحی هستی، وقتی دکتر صداش میزنه و میپرسه صدای منو میشنوی؟ دوست داری متوجه درد زیر پانسمان هات نشی، خودتو به نشنیدن بزنی و توی بی خبری چشم هات را بسته نگه داری. نوار روزها از زیر تختت رد میشه و شبیه بخشی از فیلم "The sea inside"; میشی، انگار چیزی در حال نشگون گرفتنته، آروم آروم میتونی خودتو حس کنی، بلند بشی و از پنجره به سمت بیرون شیرجه بزنی و خودت را توی هوای آزاد شناور ببینی و از سرزمین ها بگذری. وقتی وارد بعد از افسردگی میشی، دوست نداری بیمار باشی، دوست داری هم پای دیگران ادامه بدی و از نفس نیفتی. اما توی لایه هایی دیگه متوجه چیزهایی هستی، عمیق تر شدی و چیزهای بی ارزش را از دست دادی. شبیه اینه خونه ای پر از وسیله، و کتاب و نامه و آدم داشته باشی، سیل بیاد و کل خونه را بشوره. حالا حجم عظیمی از نبودن توی خونه هست حس
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
برچسب:
نویسنده: سارا محبی
برچسب:
نویسنده: سارا محبی