تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!

خرید بک لینک
بابای دوستم از اتاق احیا برگشته، زیر چندتا دستگاهه و هرروز بدتر میشه اما بهتر نه. منتظرند عمل کنن تا یک وقفهای ایجاد بشه اما به نظر دکترها حتی با یک وقفهی یک یا چندساله، بازهم بلندمدت نیست. من ته دلم میخواد باباش عمل کنه و یک مدت باشه، حتی امیدوارم بیشتر از یک مدت باشه. دوست دارم بچههاش با خودشون بگن آخیش عملش کردیم! یک نخ امید نازک که دوست دارم بشه چند روز یک خونواده را ازش آویزون کرد. دوستم خیلی درونگراست و نمیدونم چی بهش میشه گفت؟ حقیقتش اینه هیچی نمیشه گفت. حقیقتش اینه دنیای بزرگسالی این شکلیه که بابای دوستت داره ذرهذره رو تخت بیمارستان آب میشه و تو آگاهی که نمیشه هیچ حرفی زد و نمیشه جلوی هیچی را گرفت. رِی بزرگسالی جاییه که باباها میتونن برن بدون اینکه فرصت خداحافظی داشته باشی. تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...ادامه مطلب

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 17:00

توی Lessons in Chemistry یک جاییش روی تخت نشستن، دختر داستان در جواب پارتنرش میگه من نمیخوام ازدواج کنم یا بچهدار بشم، تو میتونی ششهفت بچه داشته باشی و مشکلی برای زندگی و کارت پیش نیاد اما یک زن باید انتخاب کنه که میخواد بچهدار بشه یا کار دیگهای بکنه! پسر داستان چشماش را میبنده و لبخند میزنه، میگه خوب شد فهمیدم چی میخوای، تا وقتی تو را دارم و تو خوشحالی این برای من کافیه : )) به نظرم این همراهی خیلی بهجاست، وقتی میدونی طرف مقابلت ممکنه درگیر چیزهایی بشه که تو هیچ وقت توی تجربهی مشترک بچهدار شدن روحت هم خبر پیدا نکنه. سالها پیش پادکستی گوش دادم که متخصص چند حوزه مختلف گفتوگو میکردن، یکی از اونها چیزی گفت که با گذر چند سال هنوز از ذهنم پاک نشده. اینکه اگه پدرومادری شرایط مالی، فرهنگی، رفاه و... را اول فراهم کنه و بعد در موقعیتی که برای رشد و پروش بچهشون مناسب باشه اونو به دنیا بیارن، اونها یک کار اخلاقی کردن؛ اما اگه همین خانواده این شرایط را فراهم کنن و تصمیم بگیرن بچهای را به فرزندی بگیرن تا از این امکانات بهره ببره، اونها فداکاری کردن چون میتونستن خودشون بچهشون را به دنیا بیارن. و بعد از اون همیشه به این فکر میکنم که شاید جهان جای بهتری میشد اگه آدم بزرگها اول تکلیف این همه بچهی بیسرپرست یا بدسرپرست را مشخص میکردن و جایی که برای بچههای خودشون فراهم کردند را به بچهای میدادن که وارد این دنیا شده ولی خیلی غریب و تنهاست. تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...ادامه مطلب

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 17:00

نمیدونم هورمونهام در چه حالتی بود که نشسته بودم و داشتم سرمدادی های مختلف را انتخاب میکردم. ده بیست تا را جدا کردم و در نهایت توتورو، آقای سیب زمینی و دو تا جونور دیگه را نگه داشتم. کنارم نشسته و میگه کدومها را میخوای برداری؟جواب میدم من نباید اینها را بردارم._ چرا؟+ چون باید از مصرف گرایی دوری کنم...: د_ چرا؟+ چون بعد از مدتی اگه دور بندازمشون، اینا وارد محیط زیست میشن و بهش آسیب میزنن.سکوت میکنه و نگام میکنه.میگم: متاسفانه بزرگسالی این شکلیه.{حدود هشت ساله اشه.} تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...ادامه مطلب

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:24

مهمترین یا شاید از مهمترین داراییهام دوستای خوبمه. آدمهای که خیلی بهم نزدیکاند. توی کتابی که به تازگی میخوندم نوشته بود که باید تمرین کنید تا وقتی به حجم سیاهی زندگی نگاه میکنید، بتونید یک ستارهی ریز روشن را تشخیص بدید. حالا من روند پیشرفت زندگیم شاید به دلخواه خودم یا شبیه اکثریت نبود، اما توی حجم سیاهیای که گاهاً وسواس فکری یا سگ سیاه افسردگی بهش دامن میزنن، دوستام شبیه اون ستارهها بودن، شبیه بارش شهابسنگ یهو تو دل سیاه شب از راه میرسیدن. حالا امروز در حالیکه که مستخدم سعی داشت با وجود مشکل کمرش صندلیها را مرتب کنه، وسیلههام را جمع کردم و شروع کردم بهش کمک کنم. شاید به خاطر تاثیر آخرین جملات کتاب بود که میگفت آدم باید با روحش هم ببخشه بدون اینکه انتظار برگشت بخشش را داشته باشه؛ شایدم به خاطر این باشه که در نهایت ایمیل لاگین رسید و تونستم وارد پروفایله بشم. وقتی رسیدم و بسته را دیدم، فکر کردم طبق معمول مال من نیست، ولی دیدم آدرس تو روشه. فکر کنم تو بانمکترین آدرس دنیا را داری. : )) و همیشه پستچیای را تصور میکنم که توی لابرینت آدرس درحال گم شدنه وقتی میخونه فرعی اول دست چپ، فرعی بعدی دست راست، بدون اینکه اسمی باشه. تو استعداد خاصی در آماده کردن کادوها داری، من عاشق مدل کادوهای هرمیات شدم وقتی هربار یادم میندازه چقدر دلم میخواد اهرام مصر را از نزدیک ببینم. هروقت از تو بستهای میسه، انگار وارد شهربازی میشم، چیزهای ریز و کوچیکی که فقط از چشم تو دور نمونده! و جذابترین بخش کادوهات، دستنوشتههاته وقتی میذاریشون تو پاکتهای نامه و جوری درشون را میبندی که انگار با یک اسب چهار نعل و سرباز به اینجا رسیدن. من عاشق تکتک این جزئیاتم. به این فکر میکنم که احتما تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...ادامه مطلب

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:24

تمایل دارم به اینجا برگردم و بیشتر بنویسم، اما حقیقتش نمیدونم از چی بنویسم. احساس میکنم الان حرف نزدن از روندهایی که درونشم برام راحتتره، مخصوصاً که درون یک مرحلهی گذارم و نمیدونم قراره روی چه سطحی فرود بیام و برای مدتی مستقر بشم. : )...پ.ن. فکر کنم مدتی که ایمیلم را توی پروفایلم گذاشته بودم باید نوشتهای تحت این عنوان را بهش سنجاق میکردم که من انسانگریزم، ممکنه با اینکه تلاشمو میکنم نتونم جوابتون را بدم. "": )پ.ن.تر فکر کنم نوشتن از جهانبینیهایی که ذهنم را مشغول میکنه گزینهی مناسبی باشه. تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...ادامه مطلب

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:55

صفحه بندی