
احتمالاً نوشته هایی که از نوشتن نمیاد و از صرف گشتن و بیان کردن میان، نه که نوشته، بلکه تداعی های آزادی هستن و انگار دستت را درونت کردی تا دنبال چیزی بگردی که نمی دونی چیه.
رِی شاید ناشناخته تر از افسردگی، جهان بعد از اونه. وقتی مثل یک غریبه ی مریخی وارد زندگی شدی. از ظرفی چیزهای زیادی هست که از دست دادی و بخشیش را به یاد نمیاری. از طرفی گونه ی جدیدی از خودت شدی که هنوز باهاش غریبه ای، افکار و احساساتی داری که درست نمیدونی ازشون استفاده کنی و حتی گاهی نمیدونی وجود دارن، صدای خودت را میشنوی که به چیزی اعتراض میکنی که تا قبل از این نمیدونستی مثل خرده شیشه توی افکارته. به اندازه ی کافی بهبود پیدا نکردی تا بتونی بی پروا و سریع حرکت کنی، از طرفی هم توقع و شاید آرزومندی ای پیدا کردی که نمیتونی انکارش کنی. از طرفی خودت را توی مرحله ی بعدی میدونی، از طرفی شبیه آدمی بعد از جراحی هستی، وقتی دکتر صداش میزنه و میپرسه صدای منو میشنوی؟ دوست داری متوجه درد زیر پانسمان هات نشی، خودتو به نشنیدن بزنی و توی بی خبری چشم هات را بسته نگه داری. نوار روزها از زیر تختت رد میشه و شبیه بخشی از فیلم "The sea inside"; میشی، انگار چیزی در حال نشگون گرفتنته، آروم آروم میتونی خودتو حس کنی، بلند بشی و از پنجره به سمت بیرون شیرجه بزنی و خودت را توی هوای آزاد شناور ببینی و از سرزمین ها بگذری. وقتی وارد بعد از افسردگی میشی، دوست نداری بیمار باشی، دوست داری هم پای دیگران ادامه بدی و از نفس نیفتی. اما توی لایه هایی دیگه متوجه چیزهایی هستی، عمیق تر شدی و چیزهای بی ارزش را از دست دادی. شبیه اینه خونه ای پر از وسیله، و کتاب و نامه و آدم داشته باشی، سیل بیاد و کل خونه را بشوره. حالا حجم عظیمی از نبودن توی خونه هست حس بدی نسبت بهش نداری، اما شاید خونه ی لخت برات غریبه باشه. احتمالاً آرزومندی منم این بوده که با یک فاصله ی چند کیلومتری از سیل، بتونم از این واقعه حرف بزنم. بهبود امر ساده ای نیست رِی. شبیه غرق شدن هرروزه توی عمق یک متریه، در حالی که هر روز باید قدم برداری. در حالی که غرق میشی، قدم برمیداری؛ دوست نداری کمکی بگیری و دوست داری در حین غرق شدن قدم برداری. اما از طرفی معانی زیادی وجود نداره، دست گذشته هنوز روی شونه اته و هر آن با یک لغزش، تو دوباره و دوباره و دوباره و دوباره زمین میخوری. انگار پاهاتو تازه عمل کردی، هر قدم درد زیادی به همراه داره، و هر از گاهی کسی از سر شیطنت تعادلت را بهم میزنه و انگار تو نامرئی هستی. باید زیر قدم های تند بقیه عضاهات را پیداکنی، پاهات را جمع و جور کنی و دوباره بلند بشی. از خودت می پرسی تا کجا میتونم برم؟ آیا دشت بعدی را به چشم میبینی؟ و توی سرت سعی میکنی تکرار کنی فقط یک قدم دیگه! یک قدم چیزی نیست، بیا به جای سرزمین های بعدی، به شعف یک قدم بیشتر فکر کنیم. و شاید ما هزار دیر به دنیا اومدیم، رِی؟ هوم؟ من توانایی هماهنگ کردن خودم را با سرعت توقف ناپذیر زمانه ی الان ندارم. قدرت پذیرش چیزهای سطحی که عمق و معنا و مبانی نظری ای ندارن را ندارم. رضایت پذیرش حلقه های انسانی ای که سطحی و نمایشی اند را اصلا ندارم. شاید هنوز اونقدر جون درونم جاری نشده که بتونم تداعی "لبخند، نام کوچک من است" بشم و قلمرویی را دوباره بازسازی کنم که ساخته ی خودم بود. شاید تنها معنایی که عمق زیادی به من میده، مرهم بودنه. اینکه مهم نیست تو چقدر افتاده و لرزانی، اما با این وجود میتونی مرهمی جایی از جهان باشی، بخشی کوچیک و به دست گرفتنیش. شاید معنای دیگه برام برهم زدن نظم قلعه است، چیزی که شاید بیشتر از خیلی چیزهای دیگه منو اذیت میکنه انسان در قامت گله است. من دوست دارم اون چیزی که هیچ وقت به ما گفته نشد را روزی بگم. روزی که قدرت بیشتری داشتم.
بشنو. موقع نوشتن این نوشته این آهنگ را گوش میدادم.
برچسب:
نویسنده: سارا محبی