یاتو|
از مسیر فردوسی تا انقلاب هزار بار رفتم تو فکر، مقابل درهای بستهی مترو بغضم گرفت، " برای کشورم میرم" گفتنش مثل مرگ بود، مقابل لبخندگویان گفتن کارت لازم نیستِ مسئول مترو بهتم گرفت، ریرا، گاهی خوشحال میشم از موجودیت نداشتنت، از اینکه حتی گفتن این جملهها تو را نمیبره تو فکر، از اینکه جون و وقتمون افتاده دست کی؟ از کِی؟ تا کِی؟
حالا هر روز یک کتاب دنبالمه، یک کتاب کاغذی تا وقتم نیفته دستِ کسی، اما جونم ریرا، کاش میدادمش و چیزی میگرفتم تا این خاک ذرهای نفس بکشه.
تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100