ایوی نفسمون میگیره، چشمهامون گِرد میشه، موقع قدم گذاشتن یادمون میره در حال راه رفتنیم و وایمیسیم. حقیقت مثل گردبادی دربرمون میگیره و نمیمیریم. نفس میکشیم. نمیمیریم. عجیبتر از این؟
سهشنبه بیستوُنه بهمن هزاروُسیصدوُنودوُهشت روز پنجم این سفر بود. سفری که دلیل آغاز شدنش خیلی دور از این مسیری که الان درونشم بود. و از روز ششم دیگه حتی نتونستم برای خودمم بنویسم ازش.
و الان توی روز چهاردهمیم. بدون هیچ ثبتی.
تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88