Personal life of Rey

خرید بک لینک

فقط یک اتاق مالِ من باشه که آخرِ آخرِ هزارتوی یک خونهست، یک خونه که اگه هزار نفر هم توش زندگی کنند، اتاق من دستنیافتنیترین و بکرترین و اسرارآمیزترین جاشه. یک خونه که در اتاقم به هال، پذیرایی، به آشپزخونه باز نشه. یک اتاق که اگه توش بمیرم هم بوی جنازهام را پس نده تا کسی پیدام کنه، یک اتاق که وقتی درش را ببندم، تمام ارتباطاتم با جهان منقطع بشه. یک اتاق با یک در مخفی توی یک خونهی هزارتو.

+شبها به طرز عجیبی خوفناکه، فقط مونده یک پارچهی سفید بندارم رو سرم و انگشتام را از هم باز کنم و زیر لب وِرد بخونم و لابهلاش بگم ای آنچه در ابتدا و انتهای جهان ایستادهای سلام!

+کلاس کتاب کودک و نوجوان داریم از راهِ دور! از صبح تا حالا با مجموعه ایدههایی که به ذهنم رسیده هیجانزده شدم. از اینکه معماریای که دلتنگشم را میتونم با عصای جادوییم فرابخوانم. از اینکه شده خودم آستین بالا میزنم و تمام ارواح تخیلم را فرامیخوانم تا بشه. از اینکه به یک هزارتوی هیجانانگیز فکر میکنم و عمیقاٌ یاد کلاسهای طرحم میافتم.

+ از روز دوم سوم برگشتم، یک حسهای آنی سراغم را میگیره، مثلاٌ یک شب از حالت گیجی و بیحالی سه چهار ساعت دقیقاً بعد غروب خوابیدم، یا گاهی احساس گلو درد یا مثل الان حس سرگیجه توجهام را جلب میکنه، از همون اول تا الانش هم جدا از تکرار این حسها، رو به زیاد شدن ماندگاری و دفعاتشون علامت سوال کلهام را تکون میده.

بگید، بگید روزهای آخر حیاتش داشت به داستانش که تصویرهای مهیج دورش میرقصیدند فکر میکرد. بگید روی قبرم هیچی ننویسند و فقط یک پیاله بکارند برای آبِ گنجشکها.

*عکس انیمیشن Mr. Hublot

تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 101 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 14:40

صفحه بندی