یاتو|
خواب میبینم که مامانبزرگ روی یک صندلی توی یک سولهی متروکه نشسته، میدونم مُرده و الان زنده شده و من بغلش میکنم و سه تا جملهی عجیب بهش میگم: خیلی خوشحالم بغلت میکنم، دلم برای بغل کردنت تنگ شده بود، ایشالا انقدر عمر کنی تا همهی نوه و نتیجههات را ببینی(میخنده)؛ مرسی که برگشتی، خیلی به همهی اونایی که مامانبزرگ و آقاجونشون زندهاند حسودی میکردم.
و بیدار میشم و میبینم زنده نیستی و دلم اندازهی هزار سال تنگتر میشه.
تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 112