کاش ما آن شادیِ کوچک به تعویق نیفتاده باشیم.

خرید بک لینک

روزی که نمایشگاهمون تموم شد انقدر بدوبدو کردم و خسته شدم که حاضر بودم چند هفته دور از همه فقط دراز بکشم. فرجهها اولین استراحت واقعیم بود. اما به طرز عجیبی اصرارم برای دیدن آدمها شدت پیدا کرد. قرارهای عجیبی گذاشتم و تعداد زیادی از آدمهایی که خیلی وقت بود ندیده بودم را دیدم. حتی ملایری که کنسل شده بود را انقدر اصرار کردم تا جور شد و برنامهها را چک کردم تا هر استادی که میتونم را ببینم.

اون روزها، روزهای عادیِ یک زمستون عادی بود. من هیچ تصوری از اتفاقی که قراره برامون بیفته نداشتم. اما الان بابت اون اصرارهام خوشحالم. من تعداد انگشتشماری از آدمها را قبل قرنطینه ندیدم. تمام اینها را گفتم تا بگم کاش هیچوقت هیچ دیداری را عقب نندازیم به اُمید آیندهی نامعلوم. کاش هیچ قراری را پس نزنیم و کاش بدونیم جهان در چشم بهمزدنی میتونه تغییر کنه.

+ عکس هم مال زمستون 98 و یک جایی توی مسیر به سمت ملایره، چیز جالبی که در موردش بود اینه که شما اگه این جاده را رفته باشید متوجه مغازههای میشید که دم ورودی شهره و بتریهای بزرگی را با یک سری مواد رنگیرنگی پُر کردند. وقتی خونهها را دیدم احساس کردم بتریهای توی حالت جدیدی دارند خودشون را نشون میدند.

تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم!...

ما را در سایت تو فریبِ چاه بی‌تهِ زمان را خورده‌ای جانم! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 23:28

صفحه بندی