پشت سیستمم، خسته و کلافهام و هرآن ممکنه بزنم زیر گریه. به کسی که اونطرف صفحه نگام میکنه نگاه میکنم، به خودم، تمرینا را به یاد میارم و نفسهای عمیق میکشم. به دستای اون پسر توی عمق سرد اقیانوس فکر میکنم، به صداش که مدام اسمش را تکرار میکردم تا مانع یخ زدنش بشه. اسممو تکرار میکنم، و چیزهایی که وحود ندارن و درحال آبیاریشونم. نفسهای عمیق میکشم و توی درگیریهای متن گریهام را فراموش میکنم. قرار نبود آسون باشه، و قرار نبود ناامید نباشم. پشت سیستمم و موقع استراحت سرم را بالا میگیرم و توی هیچی غرق میشم. فکر میکردم زمان مرهمی میشه و نشد؛ فکر میکردم خودم مرهمی میشم و نشدم. توی مسیر تکاملم دقیقاً جای درستی هستم، اما بسیار سخت رِی. نیاز دارم به کلمات پناه ببرم اما نوشتن شبیه رشته ای که توی باد در حال حرکته، از جلوی چشمام حرکت میکنه اما دستم بهش نمیرسه. رِی، رِی، رِی. منو زیر قفس میوهها پنهان کن، زیر دستات. خیمهای شو که از حجم عبور آدما بهش پناه ببرم. منو معبری کن برای نه که رسیدن، بلکه عبور کردن. روی صاف کلمات دراز میکشم و آنچه وجود داره نه که گفتنی، بلکه حس کردنی است.
تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64