یاتو|
خودمون را رسوندیم همدان، با مریضی تمام و سردی هوا خودم را رسوندم به همدان، سرقراری که اصلاً قرار نبود و من را شوکه کرد! توی سرویس بهداشتیهای یک امامزاده که وسط بازارچه پیداش کردیم، یک خانوم مدام برای دوستم دعای خیر کرد و منو عجیب دلتنگ دعاهای مامانبزرگ قشنگم! به خودم اومدم و دیدم توی مسیر آرامگاه باباطاهر هستیم، تو ذهنم هزار چیز گذشت تا رسیدیم! نشستم یک گوشهی آرامگاه و تکیه دادم به یک ستون، یک مرد هم زده بود زیرآواز و چقدر عجیب سوزناک میخوند! و اون لحظه لحظهای بود که به پاس تمام گریههایی که نکرده بودم و پشت چشمم جمع شده بود، به پاس تمام وقتهایی که از هقهق گریه خودم را خالی نکرده بودم، گریه کردم! وحشتناک گریه کردم! به یاد تکتک لحظههایی که به خاطرشون گریه نکرده بودم و فقط بهت زده شده بودم گریه کردم! مقابل چشم متعجب دیگران گریه کردم و به اندازهی هزار سال برهنه شدم! برهنه از همهچیز و همهکس!
همین.
تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم!...ما را در سایت تو فریبِ چاه بیتهِ زمان را خوردهای جانم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109