روی تنت عرق سرد نشسته است...
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 17:00
بابای دوستم از اتاق احیا برگشته، زیر چندتا دستگاهه و هرروز بدتر میشه اما بهتر نه. منتظرند عمل کنن تا یک وقفهای ایجاد بشه اما به نظر دکترها حتی با یک وقفهی یک یا چندساله، بازهم بلندمدت نیست. من ته دلم میخواد باباش عمل کنه و یک مدت باشه، حتی امیدوارم بیشتر از یک مدت باشه. دوست دارم بچههاش با خودشون بگ...
گرد درختان کاج روی لبههای پیراهنت...
-
تاریخ: 1403/5/10 ساعت: 17:00
توی Lessons in Chemistry یک جاییش روی تخت نشستن، دختر داستان در جواب پارتنرش میگه من نمیخوام ازدواج کنم یا بچهدار بشم، تو میتونی ششهفت بچه داشته باشی و مشکلی برای زندگی و کارت پیش نیاد اما یک زن باید انتخاب کنه که میخواد بچهدار بشه یا کار دیگهای بکنه! پسر داستان چشماش را میبنده و لبخند میزنه، میگه خ...
بافت های ناخرگوشی...
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:24
نمیدونم هورمونهام در چه حالتی بود که نشسته بودم و داشتم سرمدادی های مختلف را انتخاب میکردم. ده بیست تا را جدا کردم و در نهایت توتورو، آقای سیب زمینی و دو تا جونور دیگه را نگه داشتم. کنارم نشسته و میگه کدومها را میخوای برداری؟جواب میدم من نباید اینها را بردارم._ چرا؟+ چون باید از مصرف گرایی دوری کنم....
Call Me By Your Name
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:24
مهمترین یا شاید از مهمترین داراییهام دوستای خوبمه. آدمهای که خیلی بهم نزدیکاند. توی کتابی که به تازگی میخوندم نوشته بود که باید تمرین کنید تا وقتی به حجم سیاهی زندگی نگاه میکنید، بتونید یک ستارهی ریز روشن را تشخیص بدید. حالا من روند پیشرفت زندگیم شاید به دلخواه خودم یا شبیه اکثریت نبود، اما توی حجم ...
در میانهی بودن...
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 12:55
تمایل دارم به اینجا برگردم و بیشتر بنویسم، اما حقیقتش نمیدونم از چی بنویسم. احساس میکنم الان حرف نزدن از روندهایی که درونشم برام راحتتره، مخصوصاً که درون یک مرحلهی گذارم و نمیدونم قراره روی چه سطحی فرود بیام و برای مدتی مستقر بشم. : )...پ.ن. فکر کنم مدتی که ایمیلم را توی پروفایلم گذاشته بودم باید نو...
گربهی یک معبد هندی در زندگی بعدی لطفاً!
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 12:55
برای مدتی موسیقیای که موقع خوب گوش میدادم را با این عوض کردم. حس عجیبی داشت و از طرفی همزمان شد با خوندن کتاب Eat, Pray, Love قبل خواب و از اونجا که هنوز توی فصل هندم، یک حس عجیبی میگیرم، انگار بالای پلههای یک معبد هندی نشستم و در حالی که موهام دور سرم ریخته، در حال خوندنشم. حالا با اینکه دوباره آهن...
مرهم کجای جهان قراره باشیم که هنوز زنده ایم رِی؟
-
تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 19:15
?Why do we fall, sir + .So that we can lea to pick ourselves up - Batman Nolan Trilogy
Fences (2016)
-
تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 22:28
نمی دونستم میخوام چکار کنم اما میدونستم زمانش رسیده که خونه ی بابامو ترک کنم...یهو دنیا بزرگ شد و خیلی قبل از این بود که بتونم تا حدی کوچیکش کنم که بتونم هضمش کنم... Adblock test (Why?)
(The Blind Side(2009
-
تاریخ: 1402/6/31 ساعت: 22:28
وقتی من کوچیک بودم و چیزهای وحشتناک اتفاق می افتاد، مامانم بهم می گفت چشمامو ببندم ....بعد از اینکه چیزهای بد تموم میشد، اون میگفت: حالا تا سه بشمار و بعدش چشمات را باز کن! گذاشته ها گذشته، دنیا ی جای خوبه و همه چی میخواد خوب بشه...I've seen that look many timesshe's about to get her wayبراساس یک زن...
To be or not to be
-
تاریخ: 1402/6/18 ساعت: 1:06
دیگه مطمئن نیستم چه چیزی ارزش نوشتن و به اشتراک گذاشتن داره.
روشنایی
-
تاریخ: 1402/6/7 ساعت: 16:31
.What's the bravest thing you ever said?" asked the boy. "Help" said the horse"من این روزها تلاشمو میکنم غرق نشم. اگه دوست داشتید میتونید توی کامنتای همینجا، یا از طریق ایملیم که توی پروفایلمه، چیزهایی که حالتون را حتی برای دقایقی، خوب میکنه برام بفرستید، مثل موسیقی، یک برش کتاب، یک عکس، اسم یک فیلم...
روی حرفات دراز میکشم و به کارهات گوش میدم...
-
تاریخ: 1402/5/28 ساعت: 14:26
اونچه که در مورد ارتباطهای مجازی و غیرواقعی و دور اذیتم میکنه، اینه که آدما توی تئوری و در فاصله خیلی جذاب تر و دوستداشتنیترند. خیلی وقتا تمایل به نزدیک شدن ندارم، چون میدونم جزئیات ناهمگون زیاد آزارم میده و دورم میکنه. به حرفای آدما نگاه میکنم، به کسایی که مشورت میدن و خوب به نظر میرسن، اما توی لای...
I'm on a long road in a dark night. With no stars in a pitch black sky
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 17:55
احتمالاً نوشته هایی که از نوشتن نمیاد و از صرف گشتن و بیان کردن میان، نه که نوشته، بلکه تداعی های آزادی هستن و انگار دستت را درونت کردی تا دنبال چیزی بگردی که نمی دونی چیه.رِی شاید ناشناخته تر از افسردگی، جهان بعد از اونه. وقتی مثل یک غریبه ی مریخی وارد زندگی شدی. از ظرفی چیزهای زیادی هست که از دست ...
گندمزار...
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 17:55
از زندگی بیشتر مشتاق قسمت های مکث اش هستم...مشتاق قسمت های نه رفتن، بلکه نشستن و سکون....مشتاق اِسپِیسهای بین کلمات...سه نقطههای آخر جملات و سکوت ها...انگار هر آنچه در حرکته، در نهایت توی نقطه های سکون شکل می گیره...مثل ساعت ها کار کردن روی طرحی که حل نمیشه و در نهایت توی یک لحظه رهایی و چای نوشیدن ...
منو به یاد بیار و نیار. مهم نیست.
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 16:55
پشت سیستمم، خسته و کلافهام و هرآن ممکنه بزنم زیر گریه. به کسی که اونطرف صفحه نگام میکنه نگاه میکنم، به خودم، تمرینا را به یاد میارم و نفسهای عمیق میکشم. به دستای اون پسر توی عمق سرد اقیانوس فکر میکنم، به صداش که مدام اسمش را تکرار میکردم تا مانع یخ زدنش بشه. اسممو تکرار میکنم، و چیزهایی که وحود ندار...
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:05
جهان غارت از هر دری میبرد یکی آورد دیگری میبرد نظامی
NOW
-
تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 10:19
چند روز پیش غروب، خونه تنها و تاریک بود. سرم را گذاشته بودم روی مبل و موهام دورسرم پخش شده بودند. پنجره باز بود و باد ملیح توی فضای خالی بالا و پایین میشد. از پلیلیستم یهو این آهنگ پخش شد و اون لحظه درک دقیق و کیفیای دقیقاً از همون لحظه شد... برای چند دقیقه همهچیز با همهی جزئیاتش همونجور باقی موند و...
ترانهخوانِ گامهایی که نمیدانیم.
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 23:28
فرودو گفت: «ای کاش لازم نبود این اتفاق در زمانهی ما بیفتد.» گندالف گفت: «بله من هم میگویم ای کاش و همهی کسانی که زندهاند تا چنین روزگاری را نبینند. اما تصمیم گرفتن دست خودمان نیست. تنها چیزی که باید دربارهاش تصمیم بگیریم این است که با روزگاری که نصیب ما شده است، چه بکنیم.»+توییتر sadra hesabi.
کشتی شکستگانیم
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 23:28
الان نسبت به درسهای دانشگاهم حس وقتی را دارم که Pi موجها زدند بهش و درون اقیانوس فرو رفت و از اونجا غرق شدن کشتی را به چشمش دید، خونوادهاش، دارایی و حیوونهای باغوحششون و آیندهی تقریباٌ معلومش مق
کاش ما آن شادیِ کوچک به تعویق نیفتاده باشیم.
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 23:28
روزی که نمایشگاهمون تموم شد انقدر بدوبدو کردم و خسته شدم که حاضر بودم چند هفته دور از همه فقط دراز بکشم. فرجهها اولین استراحت واقعیم بود. اما به طرز عجیبی اصرارم برای دیدن آدمها شدت پیدا کرد. قراره